X
تبلیغات
رایتل

زیتون

والتین و الزیتون(تقدیم به حبیبه ویاسمن)
سه‌شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1392

داستان تومور و زالو و حماقت برادران دخترها

زری دختر مومنی بود. همیشه نمازش را سر موقع می خواند، صد رقم همدعا بلد بود، همه مفاتیح را حفظ کرده بود. دعای جوشن کبیر، ندبه، چی و چی را
بلد بود. آخر آن موقع ها مردم به اندازه حالا دعا نمی خواندند. سالی یکی دو
بار آنهم بیشتر شبهای احیاء ماه رمضان و روز تاسوعا عاشورا گریه می کردند.
بقیه سال شادی و خنده بود. اما همان موقع هم زری، اهل دعا بود و به من  هم  دعاهای
متعدد از جمله قسمت هایی از مفاتیح را یاد داد. زری حدود 14 سال داشت که کم کم
رنگش زرد شد، شکمش هم باد کرد و گاهی هم بالا می آورد. زنهای همسایه او را که
می دیدند پچ پچ می کردند. بالاخره کم کم چند تا از زنهای همسایه گفتند که زری
حامله است! . آخرین باری که قبل از ماجرا من زری را دیدم یادم می آید روز 27
مرداد 1338 بود. توی کوچه به من اشاره کرد که بروم پشت بام خانه.

نگاهش کردم صورتش زرد بود و نگاهش معصوم. گفت حسین حرفهایی که درباره من
میزنند را تو هم میدانی؟ گفتم همه میدانند. گریه کرد و گفت به خدا من کار بدی
نکرده ام. بعد گفت دلم درد می کند. دستم را گرفت و از روی لباسش روی شکمش
گذاشت و گفت: ببین شکمم دارد بزرگ می شود ولی بخدا من کار بدی نکرده ام.  چند
روز بعد، از خانه آنها سر صدا بلند شد. برادر 18 ساله اش عباس نعره می زد که
می کشمش. من زری را با رفیقش تخم سگش می کشم. باید بگویی که این نامرد
حرامزاده  که شکمت را بالا آورده کیست. آن بی پدر، پدر سوخته ای که شکم تو را
بالا آورده کیست.  عباس نعره می زد: مادر من خودم را می کشم. من نمی توانم توی
محل راه بروم نمی توانم سر بلند کنم. اول این دختره را می کشم بعد فاسق پدر
سوخته اش را بعد خودم را. خواهر کوچک زری، سکینه که هم اسم مادر بزرگش بود و
هم سن و سال من،  گریه می کرد و فریاد می زد و کمک می خواست. زنهای همسایه می
خواستند بروند به زری کمک کنند ولی در خانه بسته بود.

زری جیغ می زد که من بیگناهم ولی عباس 18 ساله با چاقو دور حیاط دنبالش می کرد
و می خواست او را بکشد. چند نفر از زنها از روی پشت بام به داخل خانه شان
رفتند و بالاخره عباس را از خانه بیرون کردند. با سر و صدای عباس داستان
حاملگی زری رو شد. زنها می خواستند با نصیحت زیر زبان زری را بکشند که رفیقش
کیست تا او را بیاورند با زری عروسی کند و قال قضیه کنده شود اما زری قسم می
خورد که رفیق ندارد.  چند روز بعد باز سر و صدا و جیغ های زری بلند شد. برادر
بزرگش رسول از ده به شهر آمده بود و زری را با تسمه کمر آنقدر زده بود که زری
غش کرده بود و وسط حیاط افتاده بود. سلطان - مادر زری- هم توی سر می زد و می
گفت دیدی چه خاکی بر سرم شد؛ هم آبرویم رفت و هم دخترم کشته شد. رسول هم از بس
که زری را زده بود خودش هم بی حال لب تالار نشسته بود. من و چند تا بچه دیگر
هم لب  بام ناظر کتک خوردن زری بودیم.   زری کم کم به حال آمد و رسول به مادرش
گفت:  ننه غریبم بازی در نیاور، دخترت نمرده حالش جا می آید و دوباره می رود
رفیقش را پیدا می کند تا با او بخوابد. اگر مواظبش بودی شکمش بالا نیامده بود
و من نمی بایست گاوم را 55 تومان ارزانتر  بفروشم. من نمی فهمیدم چه ارتباطی
بین کاهش قیمت گاو رسول و شکم زری هست و چرا او گاوش را 55 تومان کمتر فروخته
است.

نه نه سلطان به رسول گفت : ننه حالا تو به ده برو من و عباس و بقیه بچه ها به
حرفش می آوریم و معلوم می شود که کدام پدر سوخته بی شرفی این شکم صاحب مرده اش
را بالا آورده است. معصومه خواهر 17 ساله زری که 4 سال بود شوهر کرده بود و 2  تا
بچه داشت و برای بار سوم حامله بود لب حوض نشسته بود و داشت بچه اش را شیر می
داد گفت: ننه این فخر رازی کی هست؟ تا بحال چند بار به من گفته من فخر رازی را
خیلی دوست دارم. مادرش گفت نمی دانم کیست چندبار به من هم گفته. یک شعری هم
درباره فخر رازی می خواند. معصومه گفت: ننه احتمالا این فخر رازی کلید معماست
باید روی لرد محله (محله مرغ فروش ها ) مغازه داشته باشد. چون چندین بار که
زری اسم فخر رازی را می برد. اسم مرغ را هم می برد و در شعرهایش از مرغ و پر
زیاد حرف میزد.

کتک خوردن زری برای زنهای محله عادی شده بود و دیگر مثل روزهای اول خانه آنها
نمی رفتند تا او را از دست برادرهایش خلاص کنند. آن روز ملا نباتی 60 ساله به
پشت بام دوید و داد و فریاد راه انداخت که دختره را کشتید، خوب نیست، خدا را
خوش نمی آید. عباس نشست لب حوض و زارزار گریه می کرد که آبرویمان رفت. ملا
نباتی به سلطان گفت در خانه را باز کن پای دخترت سوخته باید ببریمش دکتر. رسول
نعره زد که همین مانده بود که این عفریته را به دکتر ببریم. حتما با چند تا
شعر دکتر را هم از راه بدر می کند. رسول بلند شد و گفت ننه من دارم به ده می
روم. این بی آبرویی باعث شد که هیچ کس در ده با من معامله نکند.  من هر سال در
تعزیه عاشورا نقش داشتم ، امسال به خاطر این بی ابرویی نقش را از من گرفتند.

گاوی را که چند روز قبل 455 تومان می خواستم معامله کنم امروز از من 400 تومان
بیشتر نخریدند. من می روم تمام زندگیم را می فروشم و از این شهر می روم. شما
خود دانید. اگر هم این دختره را به دکتر ببرید خدا شاهد است می آیم خون راه می
اندازم و خودم را می کشم. بعد هم رو کرد به برادر کوچکش عباس و گفت: تو مواظب
باش این عفریته را به دکتر نبرند که دیگر در همه شهر بی آبرو می شویم. در خانه
باز شد و ملا نباتی با یک لیوان آب قند وارد شد و رفت بالای سر زری بدبخت. ملا
ضمن آنکه به زری آب قند می داد گفت خدا را خوش نمی آید. اینقدر این دختره را
اذیت نکنید. رسول گفت: شما همسایه ها دخالت نکنید، خواهرمان است می خواهیم او
را بکشیم. به شما چه؟ ملا گفت: آهای رسول بی حیا،  تو شاگرد من بودی من به تو
قرآن یاد دادم، تو بالای حرف من حرف می زنی؟  شما نادان ها که می خواهید بروید
دنبال فخر رازی توی مرغ فروشی لرد محله  بگردید، فخر رازی یک شاعری است که چند
صد سال است مرده است و این بچه طفل معصوم چند تا شعر فخر رازی یاد گرفته، تازه
این شعرها را هم من یادش دادم.

عباس که تازه سرنخی پیدا کرده بود و می خواست برود و شکم فخر رازی را بدرد هاج
و واج شده بود. عباس گفت : ملا ، تو قسم بخور که فخر رازی شاعر بوده و چند صد
سال است که مرده. ملا  گفت:  بخدا، به پیر به پیغمبر، به قرآن قسم که فخر رازی
شاعر بوده و مفسر قرآن و صدها سال پیش مرده است. عباس گفت :  دروغ می گویی.
ملا گفت:  چرا دروغ بگویم؟ عباس گفت : برای اینکه به حضرت عباس قسم نخوردی؟ به
خدا قسم خوردی. ملا گفت:  سه بار به دست بریده ابوالفضل عباس قسم که فخر رازی
که تو می خواهی بروی شکمش را پاره کنی استخوانهایش هم پوسیده. حالا هم شما دو
تا برادر بلند شوید از خانه بروید، تا  زنها موضوع خواهرت را معلوم کنند. رسول
گفت به ده می روم ولی اگر بفهمم که این عفریته را دکتر برده اید او را می کشم
خودم را هم می کشم.

عباس دوباره داغ کرد و گفت می دانید چرا این اسم رفیقش را نمی گوید؟ چون به
نظر من این کار کار یک نفر نیست، کار چند نفر است. رسول به عباس گفت تو دیگر
خفه شو. عباس و رسول پریدند به هم و کتک کاری مردها شروع شد. بزن بزن. عباس به
رسول می گفت تو اصلا داماد شده ای و توی ده زندگی می کنی به شهر نیا و فضولی
نکن. من هر روز باید توی این کوچه خیس عرق بشوم و سرم را زیر بیندازم. همه
جوانهای محل مرا که می بینند، نگاهشان را بر می گردانند. دیروز اصغر رضا شومال
به من گفت عباس کلاهت را بالاتر بگذار. همین امروز صبح آ محمد دکاندار گفت ما
دیگر به شما نسیه نمی دهیم. تو حالا از ده آمده ای به من حرف ناجور می زنی. تو
اصلا به فکر شکم صاحب مرده این عفریته نیستی. از این ناراحتی که گاوت را 55
تومان کمتر خریده اند. دوباره عباس داغ کرد زری را که داشت نیمه جانی می گرفت
از وسط حیاط بلند کرد و توی حوض آب پرت کرد و گفت همین جا جلوی روی همه تان
خفه اش می کنم. ملا گفت بچه ها بروید کمک بیاورید. همه جیغ و فریاد کردیم که
کمک کمک! حسین آقای همسایه دوید آمد خودش را انداخت توی حوض و زری کتک خورده
پا سوخته را از توی حوض بیرون کشید.

عباس و رسول هر دو گریه افتادند که دیدی بالکل آبرویمان رفت. ملا گفت من که
گفتم داد و فریاد نکنید تا زنها قضیه را حل کنند. حسین آقای همسایه دست رسول
را گرفت و گفت آقا رسول شما بیا برو به سرخانه و زندگیت ما همسایهها مواظب
عباس هستیم. رسول سرش را گذاشت روی شانه حسین آقا و زار زار گریه میکرد و
میگفت آبرویمان رفت.

زنهای همسایه زری را با وساطت همسایه ها و ملا به دکتر بردند. بعد از مایعنات
معلوم شد در شکم زری یک کیست بزرگ متورم شده و طفلک به خاطر یه بیماری معمولی
ماهها بود که شکنجه و کتک میخورد. زری با وساطت ملا دوباره به مدرسه رفت.
سالها بعد دیپلمش رو گرفت و در دانشگاه پهلوی شیراز پزشکی قبول شد و سالها بعد
با استاد آمریکایی دانشگاه پهلوی شیراز ازدواج کرد و به آمریکا رفت.

زری امروز در بوستون ماساچوست یکی از محققین بیماری های داخلی و خونی شده و
همه خواهر و برادرهایش رو هم به امریکا برد.
عباس ، برادر بزرگ زری را بعد از سالها توی نیویورک دیدم. عباس یه رستوران
بزرگ ایرانی داره و وقتی از خاطرات زری و اتفاقات اون دوران حرف میزدیم حرف
های عجیبی میزد. میگفت الان نوه هاش که دیگه ایرانی- آمریکایی هستن، هر چند
وقت یک  بار با پسرهای زیادی توی امریکا  زندگی میکنند بدون اینکه ازدواج کرده
باشن  و حتی نوه هاش با دوست پسرهاشون میان به دیدن بابابزرگ (عباس) و جلوی
بابابزرگشون هم لب و لوچه همدیگه رو میبوسن و وقتی عباس  یاد اون روزها میافتاد
کلی خودش رو سرزنش میکنه و شرمنده میشه  و همه ثروت و دارایی های الانش رو،  مدیون
همون زری میدونه که چقدر کتکش زده......

*محمد حسین پاپلی- استاد ایرانی دانشگاه سوربن پاریس*

================================ 

درمسجد کوفه یک جایگاه است بنام مقام تشت
درانجا دختری به امام علی مراجعه کرد که برادرانش میخواستند به علت بالا امدن شکم اورا بکشند !! امام علی فرستادقابله گفت حامله نیست !دستورداددرتشت لجن بنشیند تا زالوئی که بعلت ورود دختربه اب های الوده وارد رحمش شده خارج بشه و ان دخترازمرگ بدست برادرانش نجات یافت اکنون انجا دورکعت نمازمیخوانند وشکرگزاری میکنند
نظرات (7)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
سه‌شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 11:43 ق.ظ
+ raha
چقدر تامل برانگیز بود هستند باز هم آدمهایی که عقلشون به چشم و گوششونه تعصبهای کورکورانه دارن واصلا هم منطقی و عادل نیستند
چقدر جاهل بودن اون موقع
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 11:12 ب.ظ
+ فریاد مردی از اهالی سکوت
سلام
وبلاگ زیبایتان پربار هست پربارتر باد
من یک کامنت خصوصی در باره علت یک بیماری نوشتم براتون میخواستم ببینم بدستتون رسیده یا نه ؟
ممنون از شما استاد فرزانه
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 12:44 ق.ظ
+ محجوبه
یا شکور
سلام بر شما
پست کامل و عالی بود از همه لحاظ اجتماعی دینی علمی
خدا قوت
اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک
اللهم عجل لولیک الفرج
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 01:07 ق.ظ
+ سارا ( آسمان شیراز )
آپم ...

پست http://sky-2012.mihanblog.com/post/225

حتما بیا و نظرتو بده میسی [لبخند]

راستی میشه لینکم تصحیح بکنی و با عنوان
♥ آسمان پر ستاره ♥ آسمان شیراز ♥
لینکم بکنی ؟
مرسی
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 09:20 ق.ظ
+ کیهان
درود
داستان بسیار زیبا و در عین حال اموزنده ای بود.
در خوزستان هم از اینگونه اتفاقات زیاد می افتد که برادرانی سر خواهر خود را در خیابان و در ملا عام بریده اند بار ها و بار ها فقط به عنوان اعاده حیثیت و بعد معلوم شده است اصلن هیچ خبری نبوده . حالا گیریم بوده؟ که چی؟
امتیاز: 0 0
یکشنبه 10 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 12:29 ق.ظ
+ فروزان
خدا کنه ما در مورد هم دیگه قضاوت نکنیم....
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 13 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 07:50 ب.ظ
+ نیلوفر کبود
عجب داستانی بود.
امتیاز: 0 0